|
در رویاهایم دیدم که با خدا گفتگو میکنم. خدا پرسید پس تو میخواهی با من گفتگو کنی؟ من در پاسخش گفتم : اگر وقت دارید. خدا خندید : وقت من بینهایت است. در ذهنت چیست که میخواهی از من بپرسی ؟ چه چیز بشر شما را سخت متعجب میسازد ؟ خدا پاسخ داد : کودکیشان اینکه از کودکیشان خسته میشوند، عجله دارند که بزرگ شوند، و بعد دوباره پس از مدتها، آرزو میکنند که کودک باشند. اینکه آنها سلامتی خود را از دست میدهند تا پول بدست آورند، و بعد پولشان را از دست میدهند تا دوباره سلامتی خود را به دست آورند. اینکه با اضطراب به آینده مینگرند و حال را فراموش میکنند. بنابراین نه در حال زندگی میکنند نه در آینده. اینکه آنها به گونهای زندگی میکنند که هرگز نمیمیرند، و به گونهای میمیرند که گویی هرگز زندگی نکردهاند. ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 19:53  توسط حاج عباس کرمانی
|
معرفی یک دوست : حاج محمود از دوستان و همشهریان کرمانی است که بسیار سفر می رود. او در یکی از سفرهای هوایی اخیرش عکسی گرفته است که من آنرا اینجا ارائه کرده ام. برای اینکه به کثیرالسفر بودن حاج محمود پی ببرید، به عنوان مثال، به فهرست مسافرت های سه هفته اخیر او اشاره ای کرده ام. . . . شنبه ۲۹/۱۰/۸۵ عسلویه یکشنبه ۳۰/۱۰/۸۵ تهران چهارشنبه ۰۴/۱۱/۸۵ اراک پنجشنبه ۰۵/۱۱/۸۵ تهران یکشنبه ۰۸/۱۱/۸۵ کرمان جمعه ۱۳/۱۱/۸۵ تهران یکشنبه ۱۵/۱۱/۸۵ ماهشهر دوشنبه ۱۶/۱۱/۸۵ مشهد سه شنبه ۱۷/۱۱/۸۵ تهران و . . .
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 22:57  توسط حاج عباس کرمانی
|
دیده فرو بسته ام از خاکیان تا نگرم جلوه افلاکیان شاید از این پرده ندایی دهند یک نفسم را بجایی دهند ای که بر این پرده خاطرفریب دوخته ای دیده ی حسرت نصیب آب بزن چشم هوسناک را با نظر پاک ببین پاک را آن که در این پرده گذر یافته است چون سحر از فیض نظر یافته است خوی سحر گیر و نظر پاک باش راز گشاینده افلاک باش خانه تن جایگه زیست٬ نیست در خور جان فلکی نیست٬ نیست آن که تو داری سر سودای او برتر از این پایه بود جای او چشمه مسکین نه گهر پرور است گوهر نایاب به دریا در است ما که بدان دریا پیوسته ایم چشم ز هر چشمه فروبسته ایم پهنه دریا چو نظرگاه ماست چشمه ناچیز نه دلخواه ماست پرتو این کوکب رخشان نگر کوکبه ی شاه خراسان نگر ترک خودی گوی و خدا را ببین هر که بر او نور "رضا" تافته است در دل خود گنج رضا یافته است سایه شه مایه خرسندی است ملک "رضا" ملک رضامندی است کعبه کجا؟ طوف حریمش کجا؟ نافه کجا٬ بوی نسیمش کجا؟ خاک ز فیض قدمش٬ زر شده و از نفسش نافه معطر شده من کیم؟ از خیل غلامان او دست طلب سوده به دامان او ذره سرگشته خورشید عشق مرده٬ ولی زنده جاوید عشق شاه خراسان را ٬ دربان منم خاک در شاه خراسان منم چون فلک آیین کهن ساز کرد شیوه نامردمی آغاز کرد چاره گر از چاره گری بازماند طایر اندیشه ز پرواز ماند با تن رنجور و دل ناصبور چاره از او خواستم از راه دور نیمشب از طالع خندان من صبح برآمد ز گریبان من رحمت شه درد مرا چاره کرد زنده ام از لطف دگرباره کرد باده ی باقی به سبو یافتم و این همه از دولت او یافتم
محمدحسن رهى معيّرى
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 22:4  توسط حاج عباس کرمانی
|
|
|